شهاب الدين احمد سمعانى
624
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
ايشان منگريد به صفاى علم ما نگريد . اى ابليس به حماء مسنون منگر به خلعت صفت ما نگر . اگر بر دوستان ما زلّتى رود و نقد معاملت ايشان 16 به معصيتى مغشوش گردد بوتهء توبه با ايشان برابر مىداريم كه التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ . حكمت زلّت آن است تا از زلّت به خود مىنگرند افتقار مىآرند ، و به طاعت به ما مىنگرند افتخار مىآرند . و يقال ان داود عليه السلام قال : يا رب لم اوقعتنى فى الذنب ؟ فقال جل جلاله : لانك كنت قبل ما اذنبت تدخل على كما يدخل الملوك على عبيدهم و الآن تدخل على كما يدخل العبيد على ملوكهم . آن لعين را عجب در سر شد ، أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً . اى لعين خود دانى كه چه مىگويى ، گل مىبينى تصرّف من در گل مىنبينى 17 ؟ لعين گفت : أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ . * اين حكمت چه بود كه نور را گويى 18 پيش ظلمت سجده كن ؟ به اين كلمه كافر گشت . گمان مىبرى كه غلط بر ما روا بود خاك از آتش به ، خاك مصلح است و آتش مفسد است . اگر پدرى دو پسر دارد هر دو را سرمايه بدهد ، يكى سرمايه به خرابات برد و آن ديگر نگاه دارد ، چه گويى ، كدام ستودهتر و پسنديدهتر ؟ ديگر : خاك به نفس خود از آتش مستغنى است و آتش محتاج درخت است و درخت نتيجهء خاك است . ديگر : آتش غمّاز است و خاك پردهء راز است . خواهى كه بدانى رازدارى خاك ، به گورستان شو ، و به گورها درنگر ، همه گورها يكسان بينى ، امّا در زير خاك تفاوت فراوان بينى ، يكى در نازش و يكى در گدازش ؛ يكى را نومة العروس ، و يكى را نومة المنهوس . ديگر : آتش باربر نه است نه باركش . هر بار كه بر آتش نهى بسوزد ؛ امّا هربار كه بر خاك نهى بكشد و دم در كشد . ديگر : آتش را صولت است و خاك را دولت است ، للحقّ دولة و للباطل صولة . باطل نمايد امّا نپايد . اى لعين آتش را كه كشند به دو چيز كشند : به خاك يا به آب . خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ . * اى لعين اگر فخر و بزرگى با آتش مىكنى / a 212 / ترا به آتش داديم ، اينك آتش و اينك تو . اى فرعون به انهار فخر مىكنى ؟ اينك آب و اينك تو ، أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً . اى قارون به كنوز فخر مىكنى ؟ اينك مال و اينك تو . فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ . اى مؤمن به چه فخر مىكنى ؟ به اللّه الواحد القهّار ، اينك من و اينك تو . وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ . آوردهاند كه چون كالبد آدم ميان مكّه و طائف نهاده بود آن لعين به او برگذشت ، تيز در وى نگريست ، هيبتى در دلش آمد بترسيد ، پس گفت : من خواندهام در لوح محفوظ كه بر